Online User تقدیر من - مطالب ابر سحر
حس خوبی دارم از شروع رمضون.
اولین سحر ماه رمضون رو پاشدم. انگار با کتک بیدارم کردن. دیشب دیر خوابیدم سحر زورم میومد پاشم. نیم ساعت مونده بود به اذون پاشدم غذا گرم کردم. عدس پلو داشتیم. از بس خوابم میومد یواش یواش خوردم نصفش هم موند. زود اذون گفت!! نمازمو خوندم رفتم خوابیدم تا ساعت 12 و نیم خوابم برد. 
با شروع ماه رمضون وضع روحیم خیلی بهتر شده و این یعنی معجزه برای من...



طبقه بندی: خرداد 1394، 
برچسب ها: سحر، ماه رمضون، معجزه،  

تاریخ : یکشنبه 17 بهمن 1395 | 05:51 ب.ظ | نویسنده : فاطمه | نظرات
این مطلب رمزدار است، جهت مشاهده باید کلمه رمز این مطلب را وارد کنید.


تاریخ : دوشنبه 24 اسفند 1394 | 07:48 ب.ظ | نویسنده : فاطمه | نظرات
سحر که ساعت گوشیم زنگ خورد عین دیوونه ها گوشی رو برداشته بودم و فقط نگاش میکردم. بعد از کلی نگاه کردن منگانه! خاموشش کردم گذاشتم کنارم خوابیدم. چشامو آروم بستم یهو یادم اومد میخواستم روزه بگیرم مثه فنر از جام پریدم. 
رفتم سر یخچال غذا بردارم. خورشت سبزی بود ولی هر چی گشتم برنجش نبود. مامانم از خواب پریده بود از یه کم سر و صدای قابلمه ، میگفت کیه؟؟ با وحشت!
فکر میکرد حالا اگه دزد باشه میگه منم.   گفتم منم میخواستی کی باشه؟
با قیافه وحشت زده نگام میکرد میگفت پاشدی چیکار؟
گفتم میخوام روزه بگیرم. برنج کجاست؟ گفت تو اون یکی یخچال... آوردم گرمش کردم اومدم تو اتاق خودم بخورم. رادیو کوچیک مامانمو هم آوردم تو اتاق روشنش کردم که بفهمم کی اذون میگه. برنامه رادیو هم حال و هوای سحرای ماه رمضون رو داشت...
دوباره لحظه ناب عاشقی رو تجربه کردم. همون لحظه ای که فقط تو رو میخوام و دیگر هیچ...
خدایا عاشقتم...



برای افطار مامانم کتلت درست کرد. داشتیم میخوردیم یهو صدای در اومد. همچین در میزد انگار سر آورده. حسین رفت در رو باز کرد. نانا و خاله آذری و الهام بودن. پارسا(بچه الهام دخترخالم) بود این جوری در میزد. پارسا رو که دیدیم دلمون لرزید گفتم الان همه زندگیمون رو میریزه به هم از بس آتیش میباروند.  خدا رو شکر الهام و خاله آذری فقط چند دقیقه نشستن و رفتن. گرچه تو این چند دقیقه هم پارسا یه مشت خرابکاری کرد.  اومده بودن نانا رو برسونن. نفهمیدیم چجوری افطار خوردیم.  بعد از افطار رفتم  تو حیاط نماز لیله الرغائب بخونم ، از بس حرف میزدن و شلوغ میکردن نمیتونستم اون جوری که باید ، تمرکز داشته باشم و دل به نماز بدم. یه کم صدامو بلندتر کردم که صدای اونا رو نشنوم. 
آخر نماز برا همه دعا کردم... برا همه دوستام... فرناز ... برای الناز و راضیه... برای خودم...
خدایا تا سال دیگه یعنی اون چیزی میشه که من میخوام؟! 
جالبه فال امروزم این بود:
زمانی رسیده که می توانی یک نفس عمیق بکشی و مطمئن باشی که به زودی به خواسته و آرزویت می رسی.    



طبقه بندی: اردیبهشت 1393، 
برچسب ها: روزه، لیله الرغائب، افطار، سحر، ماه رمضون،  

تاریخ : جمعه 18 دی 1394 | 04:10 ب.ظ | نویسنده : فاطمه | نظرات
این مطلب رمزدار است، جهت مشاهده باید کلمه رمز این مطلب را وارد کنید.


تاریخ : شنبه 23 اسفند 1393 | 06:15 ب.ظ | نویسنده : فاطمه | نظرات

  • ماه موزیک | ترفند سرگرمی | سی پی