Online User تقدیر من - مطالب آبان 1394
این مطلب رمزدار است، جهت مشاهده باید کلمه رمز این مطلب را وارد کنید.


تاریخ : چهارشنبه 22 شهریور 1396 | 05:48 ب.ظ | نویسنده : فاطمه | نظرات
این مطلب رمزدار است، جهت مشاهده باید کلمه رمز این مطلب را وارد کنید.


تاریخ : سه شنبه 21 شهریور 1396 | 11:58 ب.ظ | نویسنده : فاطمه | نظرات
این مطلب رمزدار است، جهت مشاهده باید کلمه رمز این مطلب را وارد کنید.


تاریخ : چهارشنبه 15 شهریور 1396 | 06:15 ب.ظ | نویسنده : فاطمه | نظرات
این مطلب رمزدار است، جهت مشاهده باید کلمه رمز این مطلب را وارد کنید.


تاریخ : سه شنبه 14 شهریور 1396 | 06:29 ب.ظ | نویسنده : فاطمه | نظرات
این مطلب رمزدار است، جهت مشاهده باید کلمه رمز این مطلب را وارد کنید.


تاریخ : شنبه 11 شهریور 1396 | 08:21 ب.ظ | نویسنده : فاطمه | نظرات
این مطلب رمزدار است، جهت مشاهده باید کلمه رمز این مطلب را وارد کنید.


تاریخ : پنجشنبه 9 شهریور 1396 | 07:40 ب.ظ | نویسنده : فاطمه | نظرات
این مطلب رمزدار است، جهت مشاهده باید کلمه رمز این مطلب را وارد کنید.


تاریخ : چهارشنبه 8 شهریور 1396 | 05:50 ب.ظ | نویسنده : فاطمه | نظرات
این مطلب رمزدار است، جهت مشاهده باید کلمه رمز این مطلب را وارد کنید.


تاریخ : سه شنبه 7 شهریور 1396 | 12:10 ق.ظ | نویسنده : فاطمه | نظرات
امروز هول هولکی وسایلمو جمع کردم رفتم برا کلاس روبان دوزی. یه 20 قدمی مونده بود به ایستگاه اتوبوس برسم دیدم اتوبوس از جلو کوچه که داشتم توش می رفتم حرکت کرد رفت. حرصم گرفت چرا چند ثانیه زودتر نرسیدم. رفتم نشستم تو ایستگاه اتوبوس ، یه باد خنک هم میومد. تا اتوبوس بیاد گوشیمو در آوردم پیامایی که توی واتس آپ تو گروه اومده بود نرسیده بودم بخونم رو خوندم. چند تا سخن از دکتر علی شریعتی بود. چه چسبید توی اون هوا و نسیم خنک...
 یکیش این بود:
از دو چیز دنیا در حیرتم. آسمانی که آبی می بینم و میدانم نیست و خدایی که نمی بینم و میدانم هست...





اتوبوس یه ربع بعد اومد سوار شدم رفتم. میترا امروز یه نیم ساعتی دیر اومد ، گفتم دیگه نمیاد. تو کلاس هم همش استرس بهم وارد می شد. من دوست دارم یه کاری رو سر صبر و حوصله انجام بدم نه یکی هی بهم بگه انجامش دادی؟ زود باش. معذب میشم. به خاطر همین دوست دارم تو کلاس فقط یاد بگیرم و یه کم تمرین کنم نه اینکه کار اصلیمو اونجا انجام بدم. امروز رو دستمال کاغذی رو میخواست یاد بده من تو کلاس سختم بود ولی مجبوری انجامش دادم. 


یه نوع دوخت برای دسته سبد. اونم انگشت میترا هست.





بعد کلاس رفتیم تو بازار وکیل ببینیم پارچه گیرمون میاد برای آستر رومیزیا. تو راه عمه الناز رو هم دیدیم. تو بازار اصلا پارچه پاناما نداشتن. بازار وکیل به این بزرگی از هر مغازه ای می پرسیدیم نداشت. اومدیم از بازار بیرون. یه مغازه بود کلی کاموای جدید آورده بود میترا دو تاشو خرید برا بچه داداشش کلاه ببافم. گفتم یه زرد رو هم بخر برا من. برام خرید. 





یه مغازه هم بود مجسمه هاشو حراج کرده بود 5 تومن. میترا یه فیل بزرگ و یه قاب خرید منم یه ست میمون. این سه میمون سمبلیک برگرفته از فرهنگ ژاپن و مذهب بودا معروفن به سه میمون خردمند پندگو که این پیام ها رو می رسونن. بدی ها را هیچ وقت گوش نکن. بدی ها را نبین. هرگز سخن بد نگو. 






به محمدجواد که نشون دادم گفت از بس من از میمون خوشم میاد تو هی برو بخر.
گفتم خریدم برا تو خونه من و تو. 
یه جا هم سوتین حراج کرده بود 3500 به نظرم خیلی خوب میداد رفتم یه بنفششو خریدم.



طبقه بندی: آبان 1394، 
برچسب ها: روبان دوزی، کاموا، شریعتی، خاطره، تقدیر من،  

تاریخ : شنبه 4 شهریور 1396 | 05:56 ب.ظ | نویسنده : فاطمه | نظرات
امروز رفتیم فروشگاه بنیاد شهید ، خدا رو شکر رئیسش عوض شده بود این بار چیزای بهتری آورده بود ولی بازم جا داشت که بهترش کنه.
با سود سهاممون باید یه چی میخریدیم منم نمیدونستم چی انتخاب کنم. مامانم میگفت اتو بخر. اتو مارکش معروف نبود گفتم نمیخوام. بعد گیر داده بود فلاسک چایی بخر. فلاسکاش هم زیاد قشنگ نبود. میخواستم سماور و قوری بخرم ، حسین گفت از این سری قاشق چنگالا بخر. گفتم از اون صندوقی کاملا میخوام. مامانم گفت برا سر دستی هم میخوای. یکیشو بردار. دنبال رنگ بنفش گشتم نبود. بادمجونی داشت و یاسی. حسین میگفت مشکی بردار شیک تره گفتم به بقیه چیزام که بنفشه نمیاد. مدل قاشق مشکی قشنگ تر بود ولی به چیزام نمیومد. یهو چشمم خورد به یه بنفش رنگ قابلمه هام کلی ذوق کردم. اونو برداشتم. یه ترازو آشپزخونه دیجیتال هم برداشتم. میخوام خونه شوهر کلی شیرینی و انواع غذاهای مختلف درست کنم. هر چی مامانم نذاشت اونجا تلافیشو در میارم. 







یه تابه رژیمی هم دیروز تو سایت دیوار دیدم قیمتش به نسبت بیرون خوبه سفارش دادم. تو راه بودیم مرد زنگ زد گفت دارم میام. گفتم من الان خونه نیستم تا یک ساعت دیگه میرسم. 
خونه که رسیدیم آوردش. خیلی رنگشو دوست دارم.




شب رفتم حموم. چشمم افتاد به سفیداب که چند روز پیش بلبل از توی حموم آورده بودش کف حال ، هممون تعجب کرده بودیم چجوری رفته تو حموم اینو آورده کلی خندیدیم. جیگرم کباب شد کلی بوسش کردم.














طبقه بندی: آبان 1394، 
برچسب ها: بنفش، قاشق و چنگال، ترازوی دیجیتال، تابه رژیمی، بلبل، خاطره، تقدیر من،  

تاریخ : چهارشنبه 1 شهریور 1396 | 04:31 ب.ظ | نویسنده : فاطمه | نظرات

تعداد کل صفحات : 2 ::      1   2  

  • ماه موزیک | ترفند سرگرمی | سی پی