این مطلب رمزدار است، جهت مشاهده باید کلمه رمز این مطلب را وارد کنید.


تاریخ : شنبه 26 دی 1394 | 09:40 ب.ظ | نویسنده : فاطمه | نظرات
این مطلب رمزدار است، جهت مشاهده باید کلمه رمز این مطلب را وارد کنید.


تاریخ : شنبه 26 دی 1394 | 12:00 ب.ظ | نویسنده : فاطمه | نظرات
این مطلب رمزدار است، جهت مشاهده باید کلمه رمز این مطلب را وارد کنید.


تاریخ : جمعه 25 دی 1394 | 09:22 ب.ظ | نویسنده : فاطمه | نظرات
این مطلب رمزدار است، جهت مشاهده باید کلمه رمز این مطلب را وارد کنید.


تاریخ : جمعه 25 دی 1394 | 09:20 ب.ظ | نویسنده : فاطمه | نظرات
این مطلب رمزدار است، جهت مشاهده باید کلمه رمز این مطلب را وارد کنید.


تاریخ : چهارشنبه 23 دی 1394 | 09:20 ب.ظ | نویسنده : فاطمه | نظرات
امروز رفتم یه سر به گل و گیاهام بزنم دیدم ریحونام بزرگ شدن. 






همین جور که داشتم به گلا نگاه میکردم یهو یه چیز عجیب نظرمو جلب کرد. زبون مادرشوهرم یه چیز عجیب سرش در اومده بود. تا حالا سابقه نداشت از اینا بکنه. هیچ جا هم ندیده بودم. کلی ذوق زده شدم. 








قناریم دوباره تخم گذاشت.  این تخما که گذاشته به نظر درشت تر از تخمای قبلی میاد...



شب یهو حسین دستمو گرفت منو انداخت رو کولش میخواست برم گردونه رو تشک.  دستم داشت کنده می شد. کلی جیغ زدم ، مامانم واسطه شد تا دلش رحم اومد ولم کرد.  میگه میخوام فتیله پیچت کنم. 
من نمیدونم این داداش ما چه فکری راجع به هیکل من کرده که این بلاها رو سرم میاره. فکر کرده هرکولم ، حالا خوبه یه پوست و استخون بیشتر نیستم آخرش کارم میکشه به بیمارستان از دست این کاراش.     



طبقه بندی: اردیبهشت 1393،

تاریخ : سه شنبه 22 دی 1394 | 11:59 ب.ظ | نویسنده : فاطمه | نظرات
مادر گفت بیا دستمو بگیر تا پاشم ، فکر کردم میخواد بره دستشویی. دستشویی ما یه پله میخوره میره بالا مادر نمیتونه از پله بره بالا ، یه توالت فرنگی با لگن براش گذاشتیم تو حیاط. رفتم دمپایی ها رو بردارم که راحت بره بیرون ، گفت نمیخوام برم دستشویی میخوام یه کم راه برم پام نرم شه. یه دور رفت تا ته حال و برگشت. دیدم داره میره سمت حیاط ، گفتم میخوای بری دستشویی؟ گفت آره. رفتم دستشو گرفتم بردمش تو حیاط نشست رو توالت فرنگی اومدم تو. دیدم داره صدام میزنه ، رفتم بیرون دیدم ای دل غافل کنترلشو از دست داده پی پی کرده بود از پاچه شلوارش افتاده بود کشیده شده بود همه جا. من نمیدونم چرا وقتی اومدم تو این صحنه رو ندیدم. انگار یه شوک عجیب بهم وارد شد.  می گفت یه پارچه بیار تا پاکش کنم. 
حالم داشت بد میشد مامانم هم رفته بود تو حموم رفتم بهش گفتم زود بیا بیرون ، مامانم هم عصبانی شده بود می گفت وقتی بهش میگم پاشو ببرمت میگه نمیام. حالا همه جا رو کرده پر گه.  گفتم زود بیا بیرون برش دار. گفت یه پلاستیک بکن دستت برش دار ، نزنه بره تو کوچه مردم فحشمون میدن. 
گفتم وی من نمیتونم رغبتم نمیشه. 
رفتم لوله آب رو باز کردم پاهای مادر رو بشورم دیدم اوضاع خیلی خرابه. اگه پی چی رو برندارم همه جای حیاط به گند کشیده میشه دیگه هر جور بود پلاستیک کردم دستم در حالی که داشت حالم به هم میخورد به زور خودمو کنترل کردم و برش داشتم. قیافمو هر کاری کردم نتونستم عادی بگیرم که مادر ناراحت نشه. لبام خودش یه مدلی میشد.  دیگه برش داشتم و اومدم دیدم ای وای تو در حال هم کثیفه.مادر هم خودش خجالت می کشید می گفت ولش کن خودم می شورم. گفتم نه می شورم شما که نمیتونی. داشتم حیاط رو می شستم مامانم از تو حموم داد زد آب بازه؟ گفتم دارم حیاط می شورم. گفت ولش کن خودم می شورم. گفتم خشک میشه دیگه پاک نمیشه. عصبانی شده بود میگفت دارم سرم می شورم سرم بخوره ایشالا.  من و حسین هم  میخندیدیم.  دلم برای مادر هم میسوخت. از عمد که دلش نمیخواست این جوری کنه. مامانم هم هی غر میزد سرش. البته یه کم هم تنبلی میکرد ولی خب...
پاهاشو شستم بردمش تو شلوارشو پاش کردم. گفت خجالت می کشم ، شرمنده ها ننه. 
گفتم این حرفا چیه.
تا چند ساعت همین جور حالم سر جاش نبود حالت تهوع داشتم... از بس حالم بد بود نفهمیدم نماز ظهرمو چی خوندم. یه قرص نعنا انداختم تو دهنم تا یه کم حالم اومد سر جاش ولی باز قیافه پی پی میومد تو ذهنم.  



طبقه بندی: اردیبهشت 1393،

تاریخ : یکشنبه 20 دی 1394 | 12:44 ب.ظ | نویسنده : فاطمه | نظرات
این مطلب رمزدار است، جهت مشاهده باید کلمه رمز این مطلب را وارد کنید.


تاریخ : شنبه 19 دی 1394 | 02:42 ب.ظ | نویسنده : فاطمه | نظرات
سحر که ساعت گوشیم زنگ خورد عین دیوونه ها گوشی رو برداشته بودم و فقط نگاش میکردم. بعد از کلی نگاه کردن منگانه! خاموشش کردم گذاشتم کنارم خوابیدم. چشامو آروم بستم یهو یادم اومد میخواستم روزه بگیرم مثه فنر از جام پریدم. 
رفتم سر یخچال غذا بردارم. خورشت سبزی بود ولی هر چی گشتم برنجش نبود. مامانم از خواب پریده بود از یه کم سر و صدای قابلمه ، میگفت کیه؟؟ با وحشت!
فکر میکرد حالا اگه دزد باشه میگه منم.   گفتم منم میخواستی کی باشه؟
با قیافه وحشت زده نگام میکرد میگفت پاشدی چیکار؟
گفتم میخوام روزه بگیرم. برنج کجاست؟ گفت تو اون یکی یخچال... آوردم گرمش کردم اومدم تو اتاق خودم بخورم. رادیو کوچیک مامانمو هم آوردم تو اتاق روشنش کردم که بفهمم کی اذون میگه. برنامه رادیو هم حال و هوای سحرای ماه رمضون رو داشت...
دوباره لحظه ناب عاشقی رو تجربه کردم. همون لحظه ای که فقط تو رو میخوام و دیگر هیچ...
خدایا عاشقتم...



برای افطار مامانم کتلت درست کرد. داشتیم میخوردیم یهو صدای در اومد. همچین در میزد انگار سر آورده. حسین رفت در رو باز کرد. نانا و خاله آذری و الهام بودن. پارسا(بچه الهام دخترخالم) بود این جوری در میزد. پارسا رو که دیدیم دلمون لرزید گفتم الان همه زندگیمون رو میریزه به هم از بس آتیش میباروند.  خدا رو شکر الهام و خاله آذری فقط چند دقیقه نشستن و رفتن. گرچه تو این چند دقیقه هم پارسا یه مشت خرابکاری کرد.  اومده بودن نانا رو برسونن. نفهمیدیم چجوری افطار خوردیم.  بعد از افطار رفتم  تو حیاط نماز لیله الرغائب بخونم ، از بس حرف میزدن و شلوغ میکردن نمیتونستم اون جوری که باید ، تمرکز داشته باشم و دل به نماز بدم. یه کم صدامو بلندتر کردم که صدای اونا رو نشنوم. 
آخر نماز برا همه دعا کردم... برا همه دوستام... فرناز ... برای الناز و راضیه... برای خودم...
خدایا تا سال دیگه یعنی اون چیزی میشه که من میخوام؟! 
جالبه فال امروزم این بود:
زمانی رسیده که می توانی یک نفس عمیق بکشی و مطمئن باشی که به زودی به خواسته و آرزویت می رسی.    



طبقه بندی: اردیبهشت 1393،
برچسب ها: روزه، لیله الرغائب، افطار، سحر، ماه رمضون،

تاریخ : جمعه 18 دی 1394 | 04:10 ب.ظ | نویسنده : فاطمه | نظرات
داشتم نماز ظهر میخوندم مامانم تو حیاط بود ، یه تاکسی بار گوجه باغی آورده بود داشت صدا میزد. مامانم گفت گوجه باغی ، فاطمه گوجه باغی اومده. 
میدونست من دوست دارم میخواست دهنمو آب بندازه. وسط نماز خندم گرفته بود.  نماز که تموم شد گفتم فقط میخواستی دهنمو آب بندازی؟  گفت میخوای؟ الان میرم ببینم هستش یا نه. 
رفت خرید اومد. خیار هم گرفته بود. خیار کنار گوجه باغی منظره خوشکلی داشت آدم هوس میکرد.   
تا چشمم بهش افتاد یه ثانیه هم طاقت نیاوردم رفتم شستم آوردم بخوریم. smilie_girl_182.gif داشتم عکسشو میگرفتم ، مادر دهنش آب افتاده بود. مامانم میگفت حالا بیار تا یکیشو بخوریم بعد عکس بگیر ، مادر همین جور منتظر نشسته. 






کاکتوسم که سالی یه بار فقط یک روز گل میکنه امسال بیشتر از هر سال گل کرد. امسال پنج تا گل کرد.  عاشق کاکتوسم. 


















شب دایی رضا و محمد اومدن خونمون. مامانم به محمد(پسرداییم) گفته بود یه جعبه برام درست کن که مدارکامو بذارم توش. امشب جعبه رو آورده بود. بیشتر شبیه کمد بود تا جعبه مدارک.  





مادر میوه بهشون تعارف میکرد دیگه دیوونشون کرد از بس گفت بخور بخور دایی رضا اعصابش خرد شد گفت والا به این قبله خوردم. 

فردا اول ماه رجبه. لیله الرغائب هم هست. تلویزیون داشت زیرنویس میکرد یه قصر تو بهشت هست که فقط به کسایی که تو ماه رجب روزه بگیرن اجازه ورود بهش رو میدن. منم میخوام برم تو اون قصر.  میخوام امشب پاشم سحری بخورم روزه بگیرم.



طبقه بندی: اردیبهشت 1393،
برچسب ها: گوجه باغی، کاکتوس، گل، لیله الرغائب، بهشت، قصر،

تاریخ : پنجشنبه 17 دی 1394 | 04:30 ب.ظ | نویسنده : فاطمه | نظرات

تعداد کل صفحات : 2 :: 1 2

  • قالب وبلاگ
  • اس ام اس
  • گالری عکس
  • شبکه اجتماعی فارسی کلوب | Buy Website Traffic | Buy Targeted Website Traffic