Online User تقدیر من - مطالب فروردین 1393
میخواستیم بریم برای مامانم هدیه روز مادر بخریم نذاشت ، گفت بذارید 20 روز دیگه که روز تولدمه برام یه مانتو تابستونی بخرین. 



احساس میکردم قفس برای مرغ عشقا خیلی کوچیکه. اصلا نمیتونستن توش تکون بخورن. با حسین رفتیم چهارراه مشیر یه قفس بزرگتر بگیریم براشون. یه میمون او مغازه بود خیلی بامزه بود چشاش آبی بود انگار نی نی نگام میکرد.  یه کاسکو هم تو مغازه پرنده فروشی بود یه جیغایی میزد گوش خراش. به حسین گفتم مادر حق داشته بگه ای سر خودتو بخوری.  مامانم میگفت عباس شوهر خاله آذری چند سال پیش دو تا کاسکو داشت گذاشته بودش خونه مادر ، کاسکو انقدر جیغ میزد مادر اعصابش خرد میشد میگفت ای سر خودتو بخوری. 
یه قفس بزرگ گرفتیم 20 تومن. وسایل توش رو هم صورتی ست کرد